چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که تو هم، این و هم آنی
به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟
شده ای قاتل دل حیف نــدانی کـه نــدانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم , باب تفاهم
که من ام غرق تو و , تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافـــر و ترسا شده ای
که آیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی
من شیدا چه بگویم؟که تو هم، این و هم آنی
به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟
شده ای قاتل دل حیف نــدانی کـه نــدانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
من و تو اسوه ی عالم شده ایم , باب تفاهم
که من ام غرق تو و , تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافـــر و ترسا شده ای
که آیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی
شهریار
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت 12:5 توسط بیراهه ای در آفتاب
|
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ