از خون جوانان وطن لاله دمیده

عارف قزوینی در دیوان خود و در مقدمه‌ای بر این تصنیف، آورده‌است:

این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده‌است. بواسطه عشقی که حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تضنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد. این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران بیاد اولین قربانیان آزادی سروده شده‌است.
.

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطهٔ ری رشگ ختن شد دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
.

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!

از خون جوانان وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایۀ گل بلبل ازین غصه خزیده گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
.

چه کج‌رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

خوابند وکیلان و خرابند وزیران بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانۀ ویران یا رب بستان داد فقیران ز امیران
.

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشۀ ایام بتر کن اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
.

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!

از دست عدو نالۀ من از سر درد است اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است
.

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده‌ست جز جام به کس دست چو خیام نداده‌ست

دل جز به سر زلف دلارام نداده‌ست صد زندگی ننگ به یک نام نداده‌ست
.

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بد کرداری ای چرخ!

سر کین داری ای چرخ! نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ!

شعر از عارف قزوینی

پشت پا زن بر دو عالم

پشت پا زن بر دو عالم تا فلک پیما شوی
از سَرِ دنیا و دین برخیز تا رعنا شوی

شد حباب از خودنمایی، گویِ چوگانِ فَنا
سعی کن تا در محیط عشق ناپیدا شوی

طوطی از خاموشیِ آیینه می آید به حرف
مُهرِ خاموشی به لب زن، تا به دل گویا شوی

بینش ظاهر غبارِ دیده ی باطن بوَد
خاک زن در چشمِ ظاهر، تا به جان بینا شوی

غُور کن، در بحرِ هستی، تا گُهر آری به کف
ورنه با دست تهی، چون کف ازین دریا شوی

با هوسناکان به یک پیمانه نتوان مِی کشید
سعی کن صائب، شهید تیغ اِستغنا شوی

شعر از صائب تبریزی

غور: فرو‌شدن؛ فرو‌رفتن
استغنا:توانگری؛ بی‌نیازی

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی
این ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی؟

بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهان
خاک عالم را چرا در دیده من می کنی؟

می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشت
آتش ما را چرا محتاج دامن می کنی؟

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم
می کُشی آخر چراغی را که روشن می کنی

گرم می پرسی مرا بهر فریب دیگران
در لباس دوستداران کار دشمن می کنی

نیست با سنگین دلان هرگز سر و کاری ترا
خنده بر سرگشتگی های فلاخن می کنی

شعر صائب تبریزی

فلاخن: قلابسنگ

بهانه ی همه ی شعرهای من

تمام دل خوشی ام شور عاشقانه ی توست
دو چشم منتظرم تا همیشه خانه ی توست

تو صبر گفتی و من خسته از شکیبایی
تمام زندگی ام غرق در بهانه ی توست

بهانه ی همه ی شعرهای من برگرد
بیا که خانه ی قلبم پر از ترانه ی توست

دل گرفته ی من همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش به آشیانه ی توست

به کنج خلوت خود همچو ابر می بارم
سرم درون خیالم به روی شانه ی توست

تو رفته ای و من اینجا میان خاطره ها
به هرطرف که نظرمیکنم نشانه ی توست

دل شکسته ی من از تو عشق می گیرد
کبوترم که امیدم به آب و دانه ی توست

شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی

رفتی و همچنان به خیال من اندری 

رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مَه بر زمین نرفت و پَری دیده برنداشت
تا ظَن برم که روی تو ماه است یا پری

تو خود فرشته‌ای نه از این گِل سرشته‌ای
گر خَلق از آب و خاک تو از مُشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان بُرد داوری

با دوست کُنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سَرِ جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سَرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سَری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی‌رسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری

شعر از حضرت سعدی

امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم

امشب اگر یاری کنی، ای دیده توفان می کنم
آتش به دل می افکنم، دریا به دامان می کنم

می جویمت، می جویمت، با آن که پیدا نیستی
می خواهمت، می خواهمت، هر چند پنهان می کنم

زندان صبرآموز را، در می گشایم ناگهان
پرهیز طاقت سوز را، یکسر به زندان می کنم

یا عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را، از عقل عریان می کنم

بازآ که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم
آن را که می خواهی ز من، آن می کنم، آن می کنم

شعر از سیمین بهبهانی

قافله سالار شدم

تا گرفتار بدان طُره طَرار شدم
به دوصد قافله دل، «قافله سالار» شدم

گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل
باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم

به امید گُل روی تو نشستم چندان
تا که اندر نظر خلق جهان خار شدم

خرقۀ من به یکی جام: کسی وام نکرد
من از این خرقه تهمت زده بیزار شدم

سرم از زانوی غم راست نگردد چه کنم
حال چندی‌ست که سرگرم بدین کار شدم

گاه در کوی خراباتم و گه دیر مغان
من در این عاقبت عمر چه بی‌عار شدم

نرگس اول به عصا تکیه زد آنگه برخاست
گفت آن چشم سیه دیدم و بیمار شدم

نقد جان در طلبش صرف نمودم صد شکر
راحت از طعنه و سرکوب طلبکار شدم

از کف پیر مغان دوش به هنگام سحر
به یکی جرعهٔ می، عارف اسرار شدم

شعر از عارف قزوینی

طره: دستۀ موی تابیده در کنار پیشانی ، زلف، کاکل، گیسو
طرار: دلربا، زیبا، زیرک، مکار