طفلی به نام شادی

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند ، به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کُند خبر

این هم نشانِ ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

شعر از شفیعی کدکنی

بهانه ی همه ی شعرهای من

تمام دل خوشی ام شور عاشقانه ی توست
دو چشم منتظرم تا همیشه خانه ی توست

تو صبر گفتی و من خسته از شکیبایی
تمام زندگی ام غرق در بهانه ی توست

بهانه ی همه ی شعرهای من برگرد
بیا که خانه ی قلبم پر از ترانه ی توست

دل گرفته ی من همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش به آشیانه ی توست

به کنج خلوت خود همچو ابر می بارم
سرم درون خیالم به روی شانه ی توست

تو رفته ای و من اینجا میان خاطره ها
به هرطرف که نظرمیکنم نشانه ی توست

دل شکسته ی من از تو عشق می گیرد
کبوترم که امیدم به آب و دانه ی توست

شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی

مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

سوگواران تو امروز خموش اند همه
که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!
بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه

شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی

پ ن: روحت شاد ژینا گیان عزیز، یکسال از درگذشت تو و خیل عزیزان دیگر گذشت ، باشد که خونتان جوانه زند به صبح امید...

وقاحت:بیحیایی، بیشرمی، پررویی، جسارت
حشر:رستاخیز، قیامت، نشور، برانگیختن، همنشینی
وحوش: جمع وحشی است
شحنه: پاسبان، داروغه، ضابط، عسس، گزمه، محتسب، نگهبان
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار: اگر قطره ای از دل هر ابری هستی ببار

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

 

شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی

تا برای تو شعری بسرایم

در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه، بی‌ابهام
سخنانم را در حضور باد
این سالک دشت و هامون

با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون

 

شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی 

دل که چرکین شد، چه کارَش می کنیم؟!

گیریم خنجرِ حرفِ تو
بر پهلویِ باورها نشست؛
نوش دارویی
             شرابی
                        شیوَنی
شعری به کارَش می کنیم...

           دل که چرکین شد،
       چه کارَش می کنیم؟!


شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

تسلیت کرمانشاه ی غریب

از زلزله و عشق خبر کس ندهد
                            آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

 

شعر از شفیعی کدکنی

پ ن: هوا سرد است، می دانم تنهایی، خانه ات ویران شده، داغداردار عزیزت شده ای ، نه حکومتی که یاری ات کند، نه مسئولی که دلسوزی ات، کاش تو هم میانمار و قطر و سوریه و لبنان و فلسطین بودی ، ببخش که ایرانی هستی ، ببخش که بودجه ای برای خودمان دیگر نمانده ، ببخش که زیر آوار تنها جایی است که می توانی آرام جان دهی ، کاش فرهاد زنده بود و تیشه دست می گرفت و نجاتتان می داد ...
تسلیت کرمانشاه ی غریب

تسلیت

...

وین نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 
بیداری ستاره در چشم جویباران 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران 

بازا که در هوایت خاموشیِ جنونم 
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران 

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز 
کاین گونه فرصت از کَف، دادند بی شماران 

گفتی : به روزگاران مِهری نشسته گفتم 
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز 
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران 

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند 
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران 

وین نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند 
تا در زمانه باقی ست، آواز باد و باران 

 
شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

بگو به باران ببارد امشب

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب

 

شعر از محمد رضا شفيعي كدكني

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم از این راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوجِ طلب هستیِ ما سوخت
چون شعله به معراجِ فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرتِ پرواز
چون گَرد پریشان به هوایی نرسیدیم

گشتیم تهی از خود و در سِیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

بی مهریِ او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عُقده گشایی نرسیدیم

ای خضر جنون! رهبرِ ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم
 
 
شعر از محمدرضا شفیعی کدکنی

آخرین روزهای اسفند

آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغكی با ترنمی بیدار
می زند نغمه
نیست معلومم
آخرین شكوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار؟!


محمد رضا شفیعی کدکنی

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.
دیری است٬
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام٬ ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخد
خود را به کاروان برسانم.
اما٬
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت٬

این فال را برای دلم دید.

 


محمد رضا شفیعی کدکنی

با من بگو چراغ حروفت را

با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه

باز در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی برداشته ام.



محمد رضا شفیعی کدکنی

آنچه می خواهم نمی بینم

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک،

 این خاموشی نزدیک،
 

آنچه می خواهم نمی بینم،

و آنچه می بینم نمی خواهم...

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
                                   رفتیــــم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت
                                   چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
                                   چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
                                   چـون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
                                   هرگز  به  دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه
                                   رفتیم و سر انجام  به جایی نرسیدیم

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

سفرت به خیر

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

 

محمدرضا شفیعی کدکنی