پیرکی لال سحرگاه به طفلی اَلکن
می‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن

کای ز زلفت صصصبحم شاشاشامِ تاریک
وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تَتَتَریاکیم و بی شَشَشَهدِ للبت
صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن
گُگُگُم شو زِ برم ای کککمتر از زن

می‌خخواهی مُمُمُشتی به کَکَلّت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن

پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لالالالم به‌ خخلّاق زَمَن

طفل گفتا خخدا را صصصدبار ششکر
که برَستم به جهان از مملال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو
تتتو هم گگگنگی مممثل مممن

شعر از قاآنی

خلاق: آفریننده
زمن:۱. عصر؛ روزگار.وقت؛ هنگام
ملال:به ‌ستوه آمدن.بیزاری. دلتنگی و افسردگی.رنج ‌و ‌اندوه
محن: محنت، رنج