مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

سوگواران تو امروز خموش اند همه
که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!
بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه

شعر از محمد رضا شفیعی کدکنی

پ ن: روحت شاد ژینا گیان عزیز، یکسال از درگذشت تو و خیل عزیزان دیگر گذشت ، باشد که خونتان جوانه زند به صبح امید...

وقاحت:بیحیایی، بیشرمی، پررویی، جسارت
حشر:رستاخیز، قیامت، نشور، برانگیختن، همنشینی
وحوش: جمع وحشی است
شحنه: پاسبان، داروغه، ضابط، عسس، گزمه، محتسب، نگهبان
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار: اگر قطره ای از دل هر ابری هستی ببار

امروز همه توئی و فردا همه تو

ای در دل من میل و تمنا همه تو

واندر سر من مایهٔ سودا همه تو

هرچند بروی کار در مینگرم

امروز همه توئی و فردا همه تو

شعر از حضرت مولانا

ای مونس روزگار چونی بی من

ای مونس روزگار چونی بی من

ای همدم غمگسار چونی بی من

من با رخ چون خزان خرابم بی‌تو

تو با رخ چون بهار چونی بی من

شعر از حضرت مولانا

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

شعر از حضرت مولانا

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق 

خوش خَرامان می‌روی ای جانِ جان بی‌من مَرو
ای حیاتِ دوستان در بوستان بی‌من مَرو

ای فَلک بی‌من مَگرد و ای قَمر بی‌من مَتاب
ای زمین بی‌من مَروی و ای زمان بی‌من مَرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مَدان و ای زبان بی‌من مَخوان
ای نظر بی‌من مَبین و ای روان بی‌من مرو

شب زِ نورِ ماه روی خویش را بیند سِپید
من شبم تو ماهِ من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمِن گشت زِ آتش در پناه لطف گُل
تو گلی من خارِ تو در گلسِتان بی‌من مرو

در خَمِ چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نِگر بی‌من مَران بی‌من مرو

چون حریفِ شاه باشی ای طَرب بی‌من مَنوش
چون به بامِ شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وایِ آن کس کو در این ره بی‌نشانِ تو رود
چو نشانِ من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وایِ آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانشِ راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطانِ عشق
ای تو بالاتر ز وَهمِ این و آن بی‌من مرو

شعر از حضرت مولانا

پ ن: آقای مولانا واقعا ذیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق...

سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما

رو تُرُش کن که همه روتُرُشانند این جا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا

لَنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند
لَته بر پای بپیچ و کَژ و مَژ کُن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی
روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قَفا

آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی
ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا

تا که هشیاری و با خویش مدارا می‌کن
چونکِ سرمست شدی هر چه که بادا بادا

ساغری چند بخور از کف ساقی وصال
چونک بر کار شدی بَرجه و در رقص درآ

گِرد آن نقطه چو پرگار همی‌زن چرخی
این چنین چرخ فریضه‌ست چنین دایره را

بازگو آنچِ بگفتی که فراموشم شد
سَلم اللهُ علیک ای مَه و مَه پاره ما

سَلم اللهُ علیک ای همه ایام تو خوش
سَلم اللهُ علیک ای دم یُحیِیَ الموتی

چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی
هیچ سودش نکند چاره و لا حول وَ لا

ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده‌ایم
ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا

ماه بشنود دعای من و کَف‌ها برداشت
پیش ماه تو و می‌گفت مرا نیز مَها

مه و خورشید و فلک‌ها و معانی و عُقول
سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا

غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش
دل من تن زد و بنشست و بیفکند لَوا

شعر از حضرت مولانا

لته: پارچۀ کهنه؛ ژنده
قفا: پشت گردن؛ پس سر؛ پس؛ دنبال؛ پشت سر
برجه: جهیدن ، خیز
يُحۡـِۧيَ ٱلۡمَوۡتَىٰ: زنده گرداندن مردگان
لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم: هیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست
دریوزه:گدایی؛ گدایی در خانه‌ها
جود و سخا: بخشش، کرم ، بذل، بلندنظری، سخاوت، کرم

محتشم: باحشمت؛ دارای شکوه، دارای خدم‌ و حشم زیاد
لوا:پرچم؛ علم