گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی‌نشانم وز شدن بس بی‌خبر
گوییا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی‌دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تأثیر دل او بی‌دل و شیدا شدم

شعر از عطار

عزم آن دارم که امشب نیمِ مست

عزم آن دارم که امشب نیمِ مست

پای کوبان کوزهٔ دُردی به دست

سَر به بازارِ قلندر برنهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید

توبهٔ زُهّاد می‌باید شکست

وقتِ آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در دِه شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم بر سر نشست

تو بگردان دور، تا ما مَرد وار

دورِ گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حَشر گردانیم مست

همچو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از اَلست

شعر از عطار (شیخ فریدالدین ابو حامد عطار نیشابوری)

دُرد:لای ته خم شراب، که شادخواران کهنه کار مقیم در میخانه آن را می نوشیده اند به نشانه تمام کردن شراب موجود در خم و به علامت بسیار نوشیدن
مشتری: سیاره مشتری برجیس
زهره: سیاره زهره ، ناهید که خنیاگر و آوازخوان و باده پرست در شعر فارسی معرفی شده است
الست: کنایه از نخستین لحظه آفرینش و اولین لحظه زمان
حشر:رستاخیز،برانگیختن،مردم را گرد هم جمع کردن

خود راه بگویدت که چون باید رفت

گر مرد رهی میان خون باید رفت

                                 وز پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

                                خود راه بگویدت که چون باید رفت  

 

شعر از عطار