من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سکوت می کند
باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه ات شور غزل های مرا
شاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو


شعر از محمد علی بهمنی

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم 

دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

میخواهم اعتراف کنم، هر غزل که ما
با هم سروده ايم، جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمانِ برادرکشیست باز
-شايد به گوش ها نرسد بيت آخرش-

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج هایت
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

شعر از محمد علی بهمنی

از هر طرف نرفته به بن بست می‌رسیم

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشهٔ من ثبت می‌شود

این لحظه‌ها، عزیزترین یادگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

می‌خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می‌کنم که جدایم نموده‌اند

همچون شهاب سوخته‌ای از مدار تو

آن کوپهٔ تهی منم آری که مانده‌ام

خالی‌تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می‌رود

تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش‌تر

هشدار می‌دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عُسرَت مِس مرا

ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

از هر طرف نرفته به بن بست می‌رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

شعر از محمد علی بهمنی

عسرت: سختی ، دشواری ، زحمت ، دست تنگی

یعنی همه جا تو، همه جا تو، همه جا تو

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازانِ سیاست؟
دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا تو، همه جا تو، همه جا تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو

 

شعر از محمدعلی بهمنی

حال من خوب است حال روزگارم خوب نیست

حال من خوب است حال روزگارم خوب نیست
حال خوبم را خودم باور ندارم خوب نیست

آب و خاک و باد و آتش شرمسارم می کنند
این که از یاران خوبم شرمسارم خوب نیست

روز وشب را می شمارم ؛ کار آسانی ست ؛ حیف
روز و شب را هرچه آسان می شمارم خوب نیست

من که هست و نیستم خاک است ،خاکی مشربم
اینکه می خواهند برخی خاکسارم خوب نیست

ابرها در خشکسالی ها دعاگو داشتند
حیرتا! بارانم و باید نبارم خوب نیست!

در مرور خود به درک بی حضوری می رسم
زنده ام ، اما خودم را سوگوارم خوب نیست

مرگ هم آرامش خوبیست می فهمم ولی
این که تا کی در صف این انتظارم خوب نیست 

 

شعر از محمد علی بهمنی

که عاشق از عَیار افتاده در این عصر عَیّاری

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین 

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عَیار افتاده در این عصر عَیّاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ آنِ من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جانِ من !

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری  

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

 

شعر از محمد علی بهمنی

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

 

شعر از محمد علی بهمنی

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها… سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آید از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

شعر از محمد علی بهمنی

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

شعر از محمد علی بهمنی

ای مثل من غریب در این روزها ، بهار!

امسال نیز یکسره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه کاریست با بهار ؟

 

از پشت شیشه های کدر ، مات مانده ام

کاین باغ رنگ ، کار خزان است یا بهار ؟

 

حتی تو را  ز حافظه ی  گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها ، بهار!

 

دیشب هوایی  تو شدم  باز این غزل

صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

 

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

رقصی در این میانه بماناد تا بهار...

 

شعر از محمد علی بهمنی

كه این یخ كرده را از بیكسی "ها" می كنم هرشب

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی "ها" می كنم هرشب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

 

محمد علی بهمنی

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از زندگی از ایـن همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم  از  ستـــاره  و  آزرده ام  ز مــاه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آوخ …  کزین  حصـار  دل  آزار  خـــســتـــه ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میـــز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از  او  که  گفت  یار  تو  هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها  و  دل  گرفته  و  بیزار  و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی

بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

هوای عشق رسیده است تا حوالیِ من
اگر دوباره ببارد به خشک سالیِ من

مگر که خواب و خیالی بنوشدم ورنه
که آب می خورد از کاسه یِ سفالیِ من؟

همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود
خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من

مرا مثال به چیزی که نیستم زده اند
خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من

به هوش باش که در خویشتن گم ات نکند
هزار کوچه یِ این شهرکِ خیالیِ من

اگرچه بود و نبودم یکی ست، باز مباد
تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بی جواب سؤالی ست بی سؤالیِ من!

محمدعلی بهمنی

خون هر آن غزل که نگفتم

اینجا  برای  از  تو  نوشتن  هوا  کم است   دنیا  بــرای  از  تو  نوشتن  مرا  کم  است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست   من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم  از  خیال ولی این کفاف نیست    در شعر  من  حقیقت یک ماجرا کم است

تا  این  غرل  شبیه  غزل های  من  شود    چیزی  شبیه عطر  حضور  شما کم است

گاهی  ترا  کنار  خود  احساس  می کنم     اما چقدر دل خوشی خواب ها کـم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست     آیــا  هنـــوز  آمدنت  را  بهـــا  کـم  است

 

محمد علی بهمنی

غزلی شور انگیز

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی بـه یقینم ، کافی ست 

قانعم ، بیشتر  از  این  چه  بخواهم از تو 
گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافی ست 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم 
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست 

آسمــانی  تو  در  آن  گستره  خورشیدی  کن 
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست 

من همین قدر که با حـال و هوایت گه گاه 
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست 

فکر  کردن  به  تو  یعنی  غزلی  شور  انگیز 
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست 

 

محمدعلی بهمنی