بیراهه ای در آفتاب سهراب سپهری

از کرانه ی ما

خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گلها چه كنیم؟

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن‌ها چه كنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاك افتادیم، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.

تاریكی محراب، آكنده ی ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از كودكی ما، تا این نسیم: شكوفه – باران فریب.

برگردیم، كه میان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی‌رسد.

ما جدا افتاده‌ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می‌زند.

ما می‌رویم و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می‌گذریم، و آیا غمی برجای ما، در سایه‌ها خواهد نشست؟

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر

را در سبد ما افكند.

شعر از سهراب سپهری

بیراهه ای در آفتاب سهراب سپهری

از کرانه ی ما

خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گلها چه كنیم؟

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن‌ها چه كنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاك افتادیم، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.

تاریكی محراب، آكنده ی ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از كودكی ما، تا این نسیم: شكوفه – باران فریب.

برگردیم، كه میان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی‌رسد.

ما جدا افتاده‌ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می‌زند.

ما می‌رویم و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می‌گذریم، و آیا غمی برجای ما، در سایه‌ها خواهد نشست؟

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر

را در سبد ما افكند.

شعر از سهراب سپهری

بیراهه ای در آفتاب سهراب سپهری

از کرانه ی ما

خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گلها چه كنیم؟

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن‌ها چه كنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاك افتادیم، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.

تاریكی محراب، آكنده ی ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از كودكی ما، تا این نسیم: شكوفه – باران فریب.

برگردیم، كه میان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی‌رسد.

ما جدا افتاده‌ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می‌زند.

ما می‌رویم و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می‌گذریم، و آیا غمی برجای ما، در سایه‌ها خواهد نشست؟

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر

را در سبد ما افكند.

شعر از سهراب سپهری

زندگی، زندگی است...

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم

چشمه آرزو های من و تو جاری است

ابرهای دلمان پُر بارند

کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا

دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها

روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز

من و تو می دانیم

زندگی در گذر است

همچو آواز قناری در باغ

من و تو می دانیم

زندگی آوازی است که به جان ها جاری است

زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است

زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو

زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری

زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی

زندگی خواب خوش کودک احساس من است

زندگی بغض دل توست به هنگام سحر

زندگی قطره اشکی است  فروریخته بر گونه تو

زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ

زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی

زندگی یک رویاست که به خوابش بینی

زندگی دست نوازشگر توست

زندگی دلهره و ترس درون دل توست

زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی

زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی یک سفر است

زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی

زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری

زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی

زندگی منظره است، باران است

زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب

زندگی چرخش یک قاصدک است

زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست

زندگی بوی خوش نسترن است

بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو

زندگی خاطره است

زندگی دیروز است

زندگی امروز است

زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو

زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق

زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز

زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست

زندگی یک حرف است، یک کلمه

زندگی شیرین است

زندگی تلخی نیست

تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است

من و تو می دانیم

زندگی آغازی است که به پایان راهی است

زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است

من و تو می دانیم

زندگی آمدن است

زندگی بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است

زندگی شیرین است

زندگی نورانی است

زندگی هلهله و مستی و شور

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی گرچه گهی زیبا نیست

یا که تلخ است و دگر گیرا نیست

رسم این قصه همین است و همه می دانیم

که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم

زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است

نغمه و ترانه و آواز است

بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت

زندگی زیبا است

من و تو می دانیم

اشک و لبخند همه زندگی است

ناله و آه و فغان زندگی است

آمدن زندگی است

بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است

رفتن و نیست شدن زندگی است

این همه زندگی است

من و تو می دانیم

زندگی، زندگی است...

 

شعر از سهراب سپهری

پ ن : روحت شاد سهراب عزیز، شاید در تمام دنیا کسی نبوده که اینچنین زندگی را به زیبایی شرح دهد، و مطمئنم هیچ وقت ، هیچکس دیگر هم نمی تواند شعری به این زیبایی بسراید

جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار

جهان ، آلوده خواب است‌. 
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ 


چنان كه من به روي خويش 
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست 
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش‌: 
ميان اين همه انگار 
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست‌! ...


شب از وحشت گرانبار است‌. 
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار: 
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست 
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟ 

 

شعر از سهراب سپهری

به خدایی که خودم میدانم  چه خدایی  جانم...

باید امروز حواسم باشد 
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را 
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر، 
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید، 
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی 
به دل نازک شب بو هم هست، 
که مبادا که ترک بردارد ،

به خدایی که خودم میدانم 
چه خدایی 
جانم...

 


شعر از سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

 


شعر از سهراب سپهری

دلم عجیب گرفته

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا 
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر 
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را 
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس 
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن 
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ، سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف 
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد 
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال 
و عشق ، تنها عشق 
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ، 
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني 
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف 
حرام خواهد شد.
و عشق 
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق 
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه 
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را 
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز 
هزار و يك گره رودخانه را نگشود....

 


شعر از سهراب سپهری

پ ن : روحت شاد سهراب عزیز با این آیات آفتابی که سرودی

بیراهه ای در آفتاب سهراب سپهری

از كرانه ی ما

خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گلها چه كنیم؟

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن‌ها چه كنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

وزیدیم و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاك افتادیم، و چهره «ما» نقش «او» به زمین نهاد.

تاریكی محراب، آكنده ی ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از كودكی ما، تا این نسیم: شكوفه – باران فریب.

برگردیم، كه میان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی‌رسد.

ما جدا افتاده‌ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می‌زند.

ما می‌رویم و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می‌گذریم، و آیا غمی برجای ما، در سایه‌ها خواهد نشست؟

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر

را در سبد ما افكند.

شعر از سهراب سپهری

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

شعر از سهراب سپهری

دور خواهم شد از این خاک غریب

قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

هم‌چنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا پریانی که سر از خاک به در می‌آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران

می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.

هم‌چنان خواهم خواند:

                         "دور باید شد، دور."

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست.

هم‌چنان خواهم خواند.

هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.

دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.

 

شعر از سهراب سپهری

تا شقایق هست زندگی باید كرد

دشت هایی چه فراخ

كوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آید

من در این آبادی

                     پی چیزی می گردم

پی خوابی شاید

                 پی نوری

                              ریگی

                                        لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاكی بود

                   كه صدایم می زد 

پای نیزاری ماندم

                     باد می آمد

                                  گوش می دادم

چه كسی بامن حرف می زد

سوسماری لغزید 

راه افتادم

یونجه زاری سر راه 

بعد جالیز خیار

                 بوته های گل رنگ

و فراموشی خاك

لب آبی 

گیوه ها را كندم  

و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازم تنم هوشیارم

نكند اندوهی

                سر رسد از سر كوه

چه كسی پشت درختان است

هیچ

        می چرد گاوی در كوه

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند

                    كه چه تابستانی است

سایه هایی بی لك

گوشه ای روشن و پاك

كودكان احساس

جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

                    سیب هست

                                   ایمان هست

آری  

تا شقایق هست

                   زندگی باید كرد

در دل من چیزیست

                        مثل یك بیشه نور

مثل خواب دم صبح 

و چنان بی تابم 

كه دلم می خواهد

بدوم تاته دشت 

بروم تا سر كوه

دور ها آوایی است

                         كه مرا می خواند...

 

شعر از سهراب سپهری

چترها را بايد بست

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را، زير باران بايد جست
زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت،حرف زد،نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را
گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز

 

سهراب سپهری

روزي خواهم آمد

روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!
سيب آوردم ، سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را ، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !
دوره گردي خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت
جارخواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست ، دب آكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چيد
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد،
چشمان را با خورشيد ، دل ها را با عشق، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد
خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

 

سهراب سپهری

باورت گر بشود گر نشود

تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست اما
نفسم میگیرد
در هوایی که نفسهای تو نیست.

 

سهرای سپهری

مرا راهي از تو به در نيست

کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است
از من تا من ، تو گسترده اي
با تو برخوردم ، به راز پرستش پيوستم
از تو به راه افتادم ، به جلوه ي رنج رسيدم
و با اين همه اي شفاف
و با اين همه اي شگرف
مرا راهي از تو به در نيست
زمين باران را صدا مي زند 
من تو را

سهراب سپهري

خانه دوست كجاست؟

«خانه دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد. 

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها 
بخشيد 
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت‌: 

«نرسيده به درخت‌، 
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است 
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است 
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ‌، سر به در مي آرد، 
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي‌، 
دو قدم مانده به گل‌، 
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني 
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد. 
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي‌: 
كودكي مي بيني 
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور 
و از او مي پرسي 
خانه دوست كجاست.» 

 

سهراب سپهری

پشت هيچستانم‌

به سراغ من اگر مي آييد، 
پشت هيچستانم‌. 

پشت هيچستان جايي است‌. 
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است 
كه خبر مي آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك‌. 
روي شن ها هم‌، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است 
كه صبح 
به سر تپه معراج شقايق رفتند. 
پشت هيچستان‌، چتر خواهش باز است‌: 
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، 
زنگ باران به صدا مي آيد. 
آدم اين جا تنهاست 
و در اين تنهايي‌، سايه ناروني تا ابديت جاري است‌. 

به سراغ من اگر مي آييد، 
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد 
چيني نازك تنهايي من‌. چيني نازك تنهايي من‌. 

سهراب سپهری

حجم سبز

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند. 
شب سليس است‌، و يكدست ، و باز. 

شمعداني ها 
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند. 

پلكان جلو ساختمان ، 
در فانوس به دست 
و در اسراف نسيم ، 

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. 
چشم تو زينت تاريكي نيست‌. 
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. 
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد 
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو 
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود 
جذب كنند. 
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت : 
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق 
تر است‌. 

 

سهراب سپهری

ای عجیب قشنگ

كاج هاي زيادي بلند. 
زاغ هاي زيادي سياه‌. 


آسمان به اندازه آبي‌. 
سنگچين ها ، تماشا، تجرد. 
كوچه باغ فرا رفته تا هيچ‌. 
ناودان مزين به گنجشك‌. 
آفتاب صريح‌. 
خاك خوشنود. 

چشم تا كار مي كرد 
هوش پاييز بود. 

اي عجيب قشنگ! 
با نگاهي پر از لفظ مرطوب 
مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ‌، 
چشم هايي شبيه حياي مشبك ، 
پلك هاي مردد 
مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر ! 
زير بيداري بيد هاي لب رود 


انس 
مثل يك مشت خاكستر محرمانه 
روي گرماي ادراك پاشيده مي شد. 
فكر 
آهسته بود. 
آرزو دور بود 
مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند. 
دركجاهاي پاييزهايي كه خواهند آمد
يك دهان مشجر
از سفرهاي خوب
حرف خواهد زد؟

 

سهراب سپهری

ما هیچ ، ما نگاه

زن دم درگاه بود 
با بدني از هميشه‌. 

رفتم نزديك‌: 
چشم ، مفصل شد. 
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق‌. 
سايه بدل شد به آفتاب‌. 

رفتم قدري در آفتاب بگردم‌. 
دور شدم در اشاره هاي خوشايند: 
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ، 
تا وسط اشتباه هاي مفرح‌، 
تا همه چيزهاي محض‌. 
رفتم نزديك آب هاي مصور، 
پاي درخت شكوفه دار گلابي 
با تنه اي از حضور. 
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب‌. 
حيرت من با درخت قاتي مي شد. 
ديدم در چند متري ملكوتم‌. 
ديدم قدري گرفته ام‌. 
انسان وقتي دلش گرفت 
از پي تدبير مي رود. 


من هم رفتم‌. 

رفتم تا ميز، 
تا مزه ماست‌، تا طراوت سبزي . 
آنجا نان بود و استكان و تجرع‌: 
حنجره مي سوخت در صراحت ودكا. 

باز كه گشتم‌، 
زن دم درگاه بود 
با بدني از هميشه ها جراحت‌. 
حنجره جوي آب را 
قوطي كنسرو خالي 
زخمي مي كرد. 

 

سهراب سپهری

تنفس تنهایی

"مسافر"

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا 
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر 
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را 
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس 
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن 
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی !
و اسب ، یادت هست ،
سپید بود
و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن وار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف 
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد 
شنیده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
"چه سیب های قشنگی !
حیات نشئه تنهایی است."
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
-قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال 
و عشق ، تنها عشق 
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- و نوشداری اندوه؟
- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی 
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی !
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممکن نیست ،
همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف 
حرام خواهد شد.
و عشق 
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق 
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که 
- غرق ابهامند
- نه ،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ، می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را 
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز 
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق 
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
- هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود 
و باد می آمد 
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره رفت 
و روی صندلی نرم پارچه ای 
نشست :
"هنوز در سفرم .
خیال می کنم 
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را 
به گوش روزنه های فصول می خوانم 
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت 
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به 
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار 
درنگ خواهد کرد 
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
و گوش کن ، که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم میزند.
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن 
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می فشرد،
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد.
و در مصاحبه باد و شیروانی ها 
اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان 
به "جاجرود" خروشان نگاه می کردی ،
چه اتفاق افتاد 
که خواب سبز تار سارها درو کردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو 
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه "حوا" است.

نگاه می کردی :
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل 
نگاه می کردی ،
حضور سبز قبایی میان شبدرها 
خراش صورت احساس را مرمت کرد.

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت 
و روی شانه ما دست می گذارد 
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی 
کنار حادثه سر می کشیم.
"و نیز"، یادت هست،
و روی ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق ، ذهن ترا تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.


کجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت یک درخت می آیم 
که روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی."

شراب را بدهید
شتاب باید کرد:
من از سیاحت در یک حماسه می آیم
و مثل آب 
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر که لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود 
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی 
به سمت پرده خاموش "ارمیای نبی"
اشاره می کردند.
و من بلند بلند
"کتاب جامعه" می خواندم.
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی 
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن 
شماره می کردند.

کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط "لوح حمورابی"
نگاه می کردند.

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می کردم.

سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد.
و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب ،
شیارهای غریزه، و سایه های مجال 
کنار هم بودند.
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن "جت" ها را 
نگاه می کردند
و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ 
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
به غربت تر یک جوی می پیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به آشنایی یک لحن،
به بیکرانی یک رنگ.

سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست 
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب می آیم،
کجاست سایه؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج 
و به حال بیهوشی است.
در این کشاکش رنگین، کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت 
طنین بال کبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.

صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس 
کنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زینت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.

ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرکهای انتشار حواس 
سپید خواهد کرد

برای این غم موزون چه شعرها که سرودند!

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست.
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها 
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
هنوز تاجز یزدی ، کنار "جاده ادویه"
به بوی امتعه هند می رود از هوش.
و در کرانه "هامون"، هنوز می شنوی :
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عکس "تاج محل" را در آب
نگاه می کردم:
دوام مرمری لحظه های اکسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
ببین، دو بال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.
بیا، و ظلمت ادراک را چراغان کن
که یک اشاره بس است:
حیات ضربه آرامی است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسیر سفر مرغ های "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشنی حال،
کنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه کردم.

عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
زنی شنید،
کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل.
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را 
به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.
من ایستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خوابها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن
شماره می کردم:
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی.
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم.
- کجاست جشن خطوط؟
- نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سوح عطش کن.
- کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
- و در تراکم زیبای دست ها، یک روز،
صدای چیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
- ودر کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟
- جرقه های محال از وجود بر می خاست.
- کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و نا پدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟
- و در مکالمه جسم ها مسیر سپیدار 
چقدر روشن بود !
- کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد .
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور 
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را 
به من نشان بدهید."

 

سهراب سپهری  -  بابل، بهار 1345

چه كسي بود صدا زد: سهراب؟

كفش هايم كو...؟! چه كسي بود صدا زد: سـهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

‌مادرم در خواب است‌ و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد

بوي هجرت مي آيد: بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.
صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم...‌

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یه نفر باز صدا زد سهراب! کفش هایم کو؟

 

سهراب سپهری

مرا سفر به کجا می برد ؟

مرا سفر به کجا می برد ؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد ؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار درنگ خواهد کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

من از کدام طرف میرسم به یک هد هد ؟

و گوش کن که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره خواب را به هم میزد

 

سهراب سپهری