در کلبه ی من رونق اگر نیست صفا هست

من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باش
چون شمع بیا روشنی خانه‌ی من باش

در كلبه‌ی من رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این كلبه و كاشانه‌ی من باش

من یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنون
برخیز و بیا، خود بت بتخانه‌ی من باش

دانی كه شدم خانه خراب تو حبیبا
اكنون دگر آبادی ویرانه‌ی من باش

لطفی كن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانه‌ی من باش

چون باده خورم با كف چو برگ گل خویش
ای غنچه دهان ساغر و پیمانه‌ی من باش

چون مست شوم بلبل من سازهم‌ آهنگ
با زیر و بم ناله مستانه‌ی من باش

من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرایش آغوش من و شانه‌ی من باش

ای دوست چه خوب است كه روزی تو بگویی
امید بیا با من و پروانه‌ی من باش

 

شعر از مهدی اخوان‌ثالث

قــوت غــالبــم، غــم بــود . . .

بگيــر فطــره ام امــا مخــور بــرادر جــان

کــه مــن در ايــن رمضــان،

قــوت غــالبــم، غــم بــود . . .

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

زندگی نامه مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث متخلص به امید در سال ١٣٠٧در مشهد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستانها و دبیرستانهای مشهد به پایان برد و از هنرستان صنعتی همین شهر فارغ التحصيل شد.
در سال١٣٢٧ وارد تهران شد و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد.
او ذوق و مایه شعری را از مادرش به ارث برد و گاهگاه اشعاری به شیوه شاعران متقدم و بخصوص شاعران خراسانی می سرود. امید پس از زمان کوتاهی در سرودن قصیده به سبک متین خراسانی و مثنوی و غزل شهرتی پیدا کرد و از سال ١٣٢٦ تا سال ١٣٣٠ که نخستین مجموعه شعرش «ارغنون» منتشر شد قدرت و چیره دستی وی در انواع شعر کلاسیک آشکار گردید. «ارغنون» که نمونه اشعار عاشقانه و مسائل اجتماعی بود در حقیقت کارنامه سالهای اولیه اقامت وی در حوزه ادبی تهران به شمار می رود.
با انتشار مجموعه دوم اشعارش؛ «زمستان»، در سال ١٣٣٤ قدرت شاعری امید بیش از پیش بر همگان روشن شد. در این مجموعه گرایش او به شیوه «پیشنهادی نیما» و نوآوری آشکارتر می شود. در این كتاب با شاعری روبرو می شویم که در عین آشنایی عمیق با شعر گذشته ایران مخصوصاً اشعار خراسانی با هوشیاری و بیداری خاصی به شیوه نوسرائی و «نیمائی» گرایش پیدا کرده و در عین حال پیوند خود را با شعر قدیم از غزل و مثنوی همچنان استوار نگه داشته است. مجموعه «آخر شاهنامه» در سال ١٣٣٧ منتشر شد و مجموعه «ازاین اوستا» در سال ١٣٤٤ نشر یافت و می توان نمونه های کامل شعر امید را در آنها یافت.

اخوان همچنین علاقه و اشتیاق زیادی به موسیقی داشت و در زندگی هنریش شعر و موسیقی با هم پیوندی ناگسستنی داشتند؛ به طوری که شعرهایش چنان با عروض شعر فارسی آمیخته و موسیقی کلامش آنچنان تاثیرگذار است که نمی توان آنها را از شعرش جدا کرد و این نشان می دهد که اخوان با موسیقی سنتی آشنایی بسیار داشته است.
شعرهایی که باعث بزرگی و نام آوری اخوان شد بی شک قصاید و غزلیات زمان جوانی اش نبود، بلکه پس از آشنا شدن با نیما یوشیج و شناختن او، مسیر شاعری اخوان عوض شد و به نوسرایی روی آورد و در این طرز جدید بود که توانست شعر نیمایی را به گونه ای به کار برد که خود صاحب سبکی تازه و مستقل شود. او با بهره گیری از شعر شاعران کهن، اشعار خود را با زبانی ساده در قالب شعر نو ریخت و موضوعات انسانی و جهانی را در آنها بیان کرد.

بعد از سال ١٣٥٧ کتابهای درخت پیر و جنگل/ آورده اند که فردوسی/ بدعتها و بدایع نیما یوشیج/ دوزخ اما سرد/ در حیاط کوچک پاییز در زندان/ زندگی می گوید اما باز بايد زیست / ترا اى کهن بوم و بر دوست دارم، انتشار یافتند.
در سال ١٣٥٨ مدتی در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (فرانکلین سابق) به کار مشغول شد، اما این کار مدت زیادی طول نکشید. بعد از این تقریباً خانه نشین بود و زندگی اش به سختی می گذشت. در این زمان اخوان بیشتر در انزوا زندگی می کرد و حتی کارهای هنری اش نیز کم شد تا جایی که هیچ شعر فوق العاده ای هم نسرود. تنها در سال پایانی عمرش از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان به این کشور دعوت شد. او در این سفر به فرانسه، انگلیس، آلمان، دانمارک، سوئد و نروژ رفت و در همه جا توسط ایرانیان مقیم این کشورها مورد استقبال بی نظیر قرار گرفت. در این سفر همسرش و نیز دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی و گروهی دیگر از دوستانش با او بودند. او با دوستان قدیمش ابراهیم گلستان، رضا مرزبان، اسماعیل خویی و دیگر دوستان نیز دیدار کرد.
اخوان در ٢٩ تیر ماه ١٣٦٩ به ایران بازگشت اما بلافاصله در بستر بیماری افتاد و در بیمارستان مهر بستری شد و سرانجام در چهارم شهریور سال ١٣٦٩ در گذشت و در باغ شهر توس در کنار مقبره حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد.

پ ن : به مناسبت زادروز مهدی اخوان ثالث

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

تو را  با غیــر  می بینــم ، صدایــم  در  نمی آیــد

                                        دلم  می سوزد و  کاری  ز دستم  بَر  نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

                                        تحمل  می رود  اما  شبِ  غـــم  سَر نمی آید

توانم  وصفِ  جورِ مــرگ و  صد دشوارتر زان  لیک

                                        چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شَرحِ این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

                                        تو مَه ، بی مِهری و  حــرفِ مَنَت  باور نمی آید

زِ دست و پای دل بَرگـیر این زنجیر جور اِی زلف

                                        که این  دیــوانـه گر  عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد،بیا در اَشک چشمم بین

                                        خدا را  از چه بر من  رحمت ای کافــر  نمی آید

 

 شعر از مهدی اخوان ثالث

پ ن: من با شعر و موسیقی حال و روزم تغییر می کند ، شاید بارها یک شعر را می خوانم ، گاهی بسیار یک ترانه را گوش می دهم، دیشب وقتی اتفاقی این آهنگ همای را گوش کردم، گویا تمام حسرت های دلم زنده شد، دلم سوخت، خودم را جای مهدی اخوان ثالث نهادم، چه شد که این گونه سرودی؟ چه دیدی مگر ؟ چه بر سر دلت آمد که ناله ات دنیا را گرفت؟ بیقرار چه بودی؟...
مهدی جان هنوز هم شب غم سر نمی آید...

حتما این شعر را با صدای زیبای همای گوش کنید

http://musicplus.ir/mp3s/mp3/parvaz-homay-shaban-aheste-migeryam

من اینجا بس دلم تنگ است


بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گَهی پُر گوی و گَه خاموش
در آن مِه گون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کِش نمی‌خوانی بر آن دیگر
نُخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کُنی غوغا، و گر دم در کِشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بُگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم
که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»
و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پَر پَر به خاک افتند
بِهل کاین آسمان پاک
چراگاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرْشان کیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟



بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمین هایی که دیدارش
بسان شعله‌ی آتش
دَواند در رگم خون نَشیطِ زنده‌ی بیدار
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کِرم نیمه جانی بی سر و بی دُم
که از دهلیز نَقب آسای زَهر اندود رگ هایم
کِشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غُرفه‌ی با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار دست گرم دوست مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست
حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پِت پِت رَنجور شمعی در جوار مرگ
مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکُش فریاد»
وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحل ها
پس از گشتی کِسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اَندر غرفه‌ی با پرده‌های تار
کسی اینجاست؟
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست
که می‌گوید بمان اینجا؟
که پُرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور
«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»


بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید
بدان جایی که می‌گویند خورشیدِ غروب ما
زَنَد بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زَربَفت و گوید: «زود!»
وزین دستش فِتادهِ مَشعلی خاموش و نالد دیر
کجا؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تَر دامان
و در آن چشمه‌هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گلْ کاغذین روید؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست
که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»
نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست
کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زَن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
دَرین تصویر
عُمَر با تازیانه ی شوم و بی‌رحم خشایرشا
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا
به گُرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من


بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کَس کِشته، نَدروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بِکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست
به سوی آفتابِ شاد صحرایی
که نگذارد تُهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورق های خود را چون کُلِ بادام
و مرغان سپید بادبان ها را می آموزیم
که باد شُرطهِ را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

حتما این شعر و با صدای استاد مهدی اخوان ثالث گوش کنید

https://www.youtube.com/watch?v=hFbg1f0Fhq4

خانه‌ام آتش گرفته‌ است

خانه‌ام آتش گرفته‌ است،
آتشی جانسوز

هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را ، تارشان با پود

من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتشِ پر دود

وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد

از درونِ خسته‌یِ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!


خانه‌ام آتش گرفته‌ست،
آتشی بی‌رحم

هم‌چنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خونِ دل
بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوایِ بی‌ساحل

وای بر من، سوزد و سوزد

غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گودِ گلدان‌ها
روزهای سختِ بیماری

از فراز بام‌هاشان ، شاد

دشمنان‌ام موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب
بر منِ آتش به جان ناظر
در پناه این مُشَبّک شب

من به هر سو می‌دوم گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد‌، ای فریاد! ای فریاد!


وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول

این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود

تا سحرگاهان، که می‌داند
که بود من شود نابود

خفته‌اند این مهربان همسایگان‌ام شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مُشت خاکستر

وای، آیا هیچ سر بر می‌کُنند از خواب؟
مهربان همسایگان‌ام از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

ﭘﺮﺩﻩٔ ﺣﺮﯾﺮ ﺑﻠﻨﺪﯼ

ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﻣﺨﻤﻞ ﺷﺐ، ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﺜﻞ ﺷﺐ
ﺁﯾﯿﻨﻪٔ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﭼﻮﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﻋﻤﯿﻖ
ﺳﻘﻒ ﺭﻓﯿﻊ ﮔﻨﺒﺪ ﺑﻪ ﺷﮑﻮﻫﺶ
ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺍﺯ ﺧﻤﻮﺷﯽ، ﻭﺯ ﺧﻮﯾﺶ ﻟﺐ ﺑﻪ ﻟﺐ

ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺨﻤﻞ ﺯﻟﻒ ﻧﺠﯿﺐ ﺗﻮ
ﺷﺐ ﺭﺍ ﭼﻮ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻨﻢ
ﻣﻦ ﻧﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻢ

ﭼﻮﻥ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ، ﭼﻮﻥ ﺯﻫﺮﻩ ﺁﺷﻨﺎ
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﮔﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺻﺪﺍ ﻣﯽﺯﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻧﺎﻡ ﺗﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺭﺳﺪ ﻣﯽﺩﻫﻢ ﻧﺸﺎﻥ

ﺁﻧﺠﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ
ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽﮐﻨﻢ
ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻗﺪﺱ ﺍﻫﻮﺭﺍﺋﯽ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽﮐﻨﻢ

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

پ ن:  ۴شهریور سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث - روحش شاد یادش گرامی

لحظه دیدار نزدیکست

لحظه دیدار نزدیکست

باز من دیوانه ام ٬ مستم

باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ 

های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست 

و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیکست

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی

بسته راه گلویم بغض و دلم شعله‌ور است

                                           چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی

بر رخش شـــرم شفق دیدم و گفتم، گویا

                                            از  غم  من  به  فلک  باز  خبر داده کسی

 

شعر از مهدی اخوان ثالث

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !

 

مهدی اخوان ثالث

می دهم خود را نوید سال بهتر ، سالهاست

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود 

 

مهدی اخوان ثالث

گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
د‌‌‌‌‌َوَد بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد:
گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به مِی ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است

شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار

 

مهدی اخوان ثالث

زمستان ست

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سربرنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفی كاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من ای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است….آی…..
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد، سحرشد، بامدادآمد
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعداز سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگارسیلی سرد زمستان ست
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوتِ ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان ست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته ،سرها درگریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان ست

 

مهدی اخوان ثالث

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻨﺎﺳﺪ

ﻣﻦ ﻧﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﻢ ﻧﻪ ﺑﺪ ﺑﯿﻨﻢ
ﻣﻦ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻨﺎﺳﺪ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﻦ
ﻣﻦ ﻛﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺑﺎﻻﯾﺶ

ﻣﻬﺪﯼ ﺍﺧﻮﺍﻥ ﺛﺎﻟﺚ

از جهان دورم و بی خویشتنم

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟

یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست

ولی دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم !
آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
 

مهدی اخوان ثالث

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری، نه ز دَیّار و دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین دَر وطنِ خویش غریب

قاصدِ تجربه های همه تلخ با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو. ، فریب

قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم

خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
 
 
مهدی اخوان ثالث

برگرد

اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد
این كهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
جنبیدن خلقی كه خشنودند و خرسند
در دام یك زنجیر زرین ، دیدنی نیست
می خندی اما گریه دارد حال این شهر
ششصد هزار انسان كه برخیزند و خسبند
با بانگ محزون و كهنسال نقاره
دایم وضو را نو كنند و جامه كهنه
از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره
وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم
از زندگی اینجا فروغی نیست ، الاك
در خشم آن زنجیریان خرد و خسته
خشمی كه چون فریادهاشان گشته كم رنگ
با مشت دشمن در گلوهاشان شكسته
واندر سرود بامدادیشان فشرده ست
زینجا سرود زندگی بیرون تراود
همراه گردد با بسی نجوای لب ها
با لرزش دلهای ناراضی همآهنگ
آهسته لغزد بر سكوت نیمشب ها
وین است تنها پرتو امید فردا

 

مهدی اخوان ثالث

پ ن: به نظر شما این شعر حرف دل این روزهای مملکت ما نیست؟؟؟

يک روزي که خوشحال تر بودم

نذر کرده ام
يک روزي که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگي را بايد با لذت خورد
که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزي که خوشحال تر بودم
مي آيم و مي نويسم که
اين نيز بگذرد
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزي که خوشحال تر بودم
يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست
زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

يک روزي که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا مي کنم
تا روزهايي مثل حالا
که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است
بخوانمشان
و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد
و
هيچ آسياب آرامي بي طوفان


مهدي اخون ثالث

راویان قصه های رفته از یاد

ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم 
با صدایی ناتوان تر زانكه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم 
كس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سكه هامان را 
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینكار 
لیك بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس

 

مهدی اخوان ثالث

کسی اینجاست؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله‌ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه
مرده‌ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ
مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»
وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار
کسی اینجاست؟
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست
که می‌گویند بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور
«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

 

مهدی اخوان ثالث

متن کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

کرک جان

بَدِ ... بَدبَد ...

چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟

کَرَک جان ! خوب می خوانی

من این آواز پاکت را دراین غمگین خراب آباد

چو بوی بال های سوخته ات پرواز خواهم داد

گَرَت دستی دهد با خویش در دِنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را ،

ولیکن دل به غم مسپار

کَرَک جان ! بنده ی دَم باش 

 

مهدی اخوان ثالث

دکلمه شعر با صدای زنده یاد فرهاد

http://www.irmp3.ir/play/36294

متن کامل شعر را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

پادشاه فصل‌ها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی‌برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه‌اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه‌ای باید

بافته بس شعله زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی‌روید

باغ بی‌برگی

که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای

اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

باغ بی‌برگی

خنده‌اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز

 

مهدی اخوان ثالث