باران

این باران
بارانی معمولی نیست
حتما،
جایی دور
دریایی را
به باد داده‌اند...

 

شعر از رسول یونان

ما بی تو فقیر شده‌ایم!

نبودن تو
فقط نبودن تو نیست
نبودن خیلی چیزهاست
کلاه روی سرمان نمی‌ایستد
شعر نمی‌چسبد
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد،
نمک از نان رفته
خنکی از آب
ما بی تو فقیر شده‌ایم!


شعر از رسول یونان

ﺍﻧﺴﺎن ها ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﺤﻤّﻞ ﻧمی کنند

ﺍﻧﺴان ها ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﺤﻤّﻞ ﻧمی کنند
ﯾﮑﯽ ﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﺷِﮑﻨﺪ...
ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻢ نمی شکنند
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺩﻭ ﻧﯿﻢ می شود
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﮑﻪ ﺗﮑﻪ...

 

شعر از رﺳﻮﻝ ﯾﻮﻧﺎﻥ

من به حرفی تازه در عشق نرسیدم

در آنسوی دنیا زاده شده بودی
دور بودی
مثل تمام آرزوها
و ریل ها
در مه زنگ زده بودند
هیچ قطاری حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسیدم
من به حرفی تازه در عشق نرسیدم
و در ادامه خواب های من
هرگز خورشیدی طلوع نکرد ...

 

شعر از رسول یونان

حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند

 

رسول یونان

بدهکار هیچ کس نیستم جز همین ماه

بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که از پشت میله ها می گذرد
که می توانست
از اینجا نگذرد و
جایی دیگر
مثلا در وسط دریایی خیال انگیز
بچسبد به شیشه کابین یک تاجر پولدار
بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که تو را به یادم می آورد

 

رسول یونان

در محله های فقیرنشین

نان
      آب
پنجره های رو به آفتاب
و گاهی
جشن عروسی
                             خدا
چه تعریف ساده ای دارد
در محله های فقیرنشین

 

رسول یونان

کنار دریا

کنار دریا

        عاشق باشی

عاشق تر می شوی

و اگر دیوانه

       دیوانه تر

این خاصیت دریاست

به همه چیز

وسعتی از جنون می بخشد

                          شاعران

        از شهرهای ساحلی

جان سالم به در نمی برند.

 

رسول یونان

سفر

نه آنجا به ما خوش گذشت
نه اینجا
اسم دربدری ها را سفر گذاشته اند
با چمدانی 
سنگین از آرزوها
در آوارگی ها پیر می شویم!
از غربتی
به غربتی دیگر رفتن سفر نیست
حرکت ناگزیر باد است
ازشهری به شهر دیگر.

رسول یونان

کمک کن چمدانش را ببندد

وقتی کسی حرف از رفتن می زند 
مدت هاست رفته 
فقط می خواهد مطمئن شود 
چیزی از خودش در شما جا نگذاشته باشد 
کمک کن چمدانش را ببندد و برود ...

 

رسول یونان

فرقی نمی کند

این شهر

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

                   که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

 

رسول یونان

اسیر

داشتم از این شهر می رفتــــم

صدایم کردی

                                 جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد!

البته

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

             دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و

تو صدایم کنی!

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

          تا اسیرم کنی!

 

رسول یونان

دیگر منتظر کسی نیستم

دیگر منتظر کسی نیستم
هر که آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هر که آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هر که آمد
لبخند از لب‌هایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی در این ایستگاه نشسته‌ام!

- رسول یونان