رفیقِ اهل دل و یارِ مَحرمی دارم 
بساط باده و عیشِ فراهمی دارم 

کنار جو، چمنِ شسته را نمی خواهم 
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم

گذشتم از سَرِ عالم، کسی چه می داند 
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم 

تو دل نداری و، غم هم نداری، اما من 
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم 

چو حلقه بازوی من، تَنگ، گِرد پیکر توست 

حسود، جان بسپارد که خاتمی دارم 

به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست 
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم 

ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟ 
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...

 

شعر از سیمین بهبهانی