تو دل نداری و، غم هم نداری، اما من
رفیقِ اهل دل و یارِ مَحرمی دارم
بساط باده و عیشِ فراهمی دارم
بساط باده و عیشِ فراهمی دارم
کنار جو، چمنِ شسته را نمی خواهم
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم
گذشتم از سَرِ عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم
تو دل نداری و، غم هم نداری، اما من
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تَنگ، گِرد پیکر توست
حسود، جان بسپارد که خاتمی دارم
به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم
ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...
شعر از سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت 19:16 توسط بیراهه ای در آفتاب
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ