گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم
من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم !...
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست
فراموش می کنم ... !!!
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم
من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم ؛
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم !...
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست
فراموش می کنم ... !!!
شعر از فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶ ساعت 19:52 توسط بیراهه ای در آفتاب
|
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ