دوستت دارد،اندازه من؟
بین خودمون میماند؛
دوستت دارد،اندازه من؟
آنقدر که بغضش بگیرد وقتی نگاهت میکند
و آرزویش فقط تو باشی و تو؟
آنقدر که غم دنیا آوار شود روی سرش وقتی غم توی صدایت حس کرد؟
بین خودمان میماند ؛
دوستش داری؟
آنقدر که دستهایش را حتی برای یک ثانیه هم ول نکنی،
آنقدر که دیدنِ اشک هایش را طاقت نیاوری؟
بین خودمان بماند؛
تو انگار حالت خوب است،
تو انگار خوشبختی،انگار خوشحالی شکر خدا...
ولی من،
هنوز نبودنت را بلد نشدم،
هنوز عادت نکردم به دیدن این جای خالی و بدتر از همه حالم خوب نشده که نشده...
دوستت دارد،اندازه من؟
آنقدر که بغضش بگیرد وقتی نگاهت میکند
و آرزویش فقط تو باشی و تو؟
آنقدر که غم دنیا آوار شود روی سرش وقتی غم توی صدایت حس کرد؟
بین خودمان میماند ؛
دوستش داری؟
آنقدر که دستهایش را حتی برای یک ثانیه هم ول نکنی،
آنقدر که دیدنِ اشک هایش را طاقت نیاوری؟
بین خودمان بماند؛
تو انگار حالت خوب است،
تو انگار خوشبختی،انگار خوشحالی شکر خدا...
ولی من،
هنوز نبودنت را بلد نشدم،
هنوز عادت نکردم به دیدن این جای خالی و بدتر از همه حالم خوب نشده که نشده...
فاطمه جوادی
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵ ساعت 20:44 توسط بیراهه ای در آفتاب
|
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ