از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شُکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

 

شعر از مهدی فرجی

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود

بر تو می‌شد زخم‌ ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟

اختلاف حرفِ دل با عقل صدفرسنگ بود

گـر چه دستت را گـرفتم بـاز هم قانع نشد

تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد

بر زمین افتادنِ شمشیـر ، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز

دل چرا در بازی نیرنگ‌ ها یکرنگ بود

در دلـم آیینه‌ ای دارم که می‌گوید به آه

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

شعر از فاضل نظری

آرام ترین مرد جهانم

من در آغوش تو
آرام ترین مرد جهانم

بغلم کن
که تنت معجزه ی قرن اخیرست...

 

شعر از آرش مهدی پور

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

از چهره ی طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز، ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری؟

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه ی محنت بار

پاییز، ای تبسم افسرده

بر چهره ی طبیعت افسونکار

 

شعر از فروغ فرخزاد

باز باکره می شوم

هر بار که در آغوشم می‌کشی
باز باکره می شوم
و حس می کنم شب عروسی‌ام است.

 

غاده السمان

دل زن شبیه به جمهوری ست

جذاب ترین مرد دنیا هم باشی
به زشت ترین زن دنیا بگویی می توانم بغلت کنم؟
پیش بینی این که عکس العمل چه خواهد بود،
اندازه ی احتمال ناچیز است
شاید کتک بخوری
فحش بشنوی و مردم بریزند سرت
عصبانی نشوید گفتم شاید.
اما زشت ترین زن دنیا باشی به زیباترین مرد دنیا بگویی، می شود در آغوش بگیرمت؟
احتمال لبخند بسیار است
خیلی از مردها از امتحان بدشان نمی آید
ولی زن ها
به کیفیت و میزان علاقه می اندیشند
به مدام بودن این احساس
حالا تو فلان هنرپیشه ی محبوب باش
فلان خواننده
فلان مردی که جهانی متاثر از اوست
صورتت لباس عشق نپوشیده باشد و
آن لحظه
چشم هایت عاطفه را به تصویر نکشند
و نگویی تا ته عمر هستی
زود می فهمند
و تو مثل دیگران،
پشت چراغ مردی می مانی
که گونه هاش از گفتن دوستت دارم
سرخ است
و نگاهش سبزترین راهی ست که حین تماشا
سنگینی هر ترافیکی را به جان و جریمه
می خرد
آری مهم نیست که هستی
دل زن شبیه به جمهوری ست
هر کسی حق ابراز وجود را دارد
اما برای او قبل هر چیز
پایبندی به قوانین محبت ،معیار
و میزان، عشقی ست که به پای او می ریزی
شاید بگویی پس این همه زن فلان که گوشه ی خیابان ایستادند چه
آری اما باز ببین به ازای هر یک زن ِ آن طوری
چند مرد کنار می آیند
چند مرد بوق شان را بلند می کنند
تا با اشاره ای فرو کنند در گوش شهر؟

 

رسول ادهمی

رها

نفسِ خشم‌آگینِ مرا

                         تُند و بریده

                                      در آغوش می‌فشاری

و من احساس می‌کنم که رها می‌شوم

و عشق

مرگِ رهایی‌بخشِ مرا

از تمامیِ تلخی‌ها

                     می‌آکند.

 

بهشتِ من جنگلِ شوکران‌هاست

و شهادتِ مرا پایانی نیست.

 

احمد شاملو  -  ۱۰ تیرماه ۱۳۴۷

عدل

تو را

    نه عاشقانه

                نه عاقلانه

                   و نه حتی عاجزانه؛

                                      که تو را عادلانه

                                در آغوش می کشم...

عدل مگر نه آن است که

هر چیز سر جای خودش باشد؟

 

سیمین بهبهانی