انتظار

از دریچه
با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد
می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود
صبحدم
بیرون
نگاهی:

در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور
پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر...
در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر
کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد...

من در این‌جا مانده‌ام خاموش
بر جا ایستاده
سرد



جاده خالی
زیرِ باران!

۱۳۲۸

احمد شاملو

باران

تارهای بی‌کوک و
کمانِ بادِ ولنگار

باران را
گو بی‌آهنگ ببار!

غبارآلوده، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار

باران را
گو بی‌مقصود ببار!

لبخندِ بی‌صدای صد هزار حباب
در فرار

باران را
گو به ریشخند ببار!



چون تارها کشیده و کمانکشِ باد آزموده‌تر شود
و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار
تا با همه گلویش
سبز بخواند

باران را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!

۲۶ دیِ ۱۳۵۵
رم

احمد شاملو

دیدار واپسین

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک
بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بیهوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.
دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی‌کسی‌ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی‌ست.
افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن‌که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض‌دارو! زان زخم‌خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!
۱۳۳۵/۴/۶

احمد شاملو

رستگاران

در غریوِ سنگینِ ماشین‌ها و اختلاطِ اذان و جاز
آوازِ قُمری‌ِ کوچکی را
شنیدم،
چنان که از پسِ پرده‌یی آمیزه‌ی ابر و دود
تابشِ تک‌ستاره‌یی.



آنجا که گنه‌کاران
با میراثِ کمرشکنِ معصومیتِ خویش
بر درگاهِ بلند
پیشانیِ‌ درد
بر آستانه می‌نهند و
بارانِ بی‌حاصلِ اشک
بر خاک،
و رهایی و رستگاری را
از چارسویِ بسیطِ زمین
پای‌درزنجیر و گم‌کرده‌راه می‌آیند،
گوش بر هیبتِ توفانی‌ِ فریادهای نیاز و اذکارِ بی‌سخاوت بسته
دو قُمری
بر کنگره‌ی سرد
دانه در دهانِ یکدیگر می‌گذارند
و عشق
بر گردِ ایشان
حصاری دیگر است.

۱۳۴۹ توس

احمد شاملو

بیمار

بر سرِ این ماسه‌ها دراز زمانی‌ست
کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ست
لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.
حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ
ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.
مانده به امید و انتظار که روزی
این به شن‌افتاده را بر آب ببینم ــ
شادی بینم به روی ساحلِ آباد
وین زغم‌آباد را خراب ببینم.
پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل
کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
هم‌نفس و، زیرِ کومه‌ی منِ بیمار
قصه‌ی نابود می‌سراید با آن...
پنجره را باز می‌کنم سوی دریا
هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟
مرغی پَر می‌کشد ز صخره هراسان.
چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،
با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی‌ست:
از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی
بر دو لبش پوزخنده‌یی‌ست ظفرمند،
وز سمجِ این قُرُق نمی‌رود از روی!
کرده چنانم امیدوار که دانم
روزی ازین پنجره نسیمکِ دریا
کلبه‌ی چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.
خم شوم از این دریچه شسته ز باران
قطره‌یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحرِ خزر را
گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.
نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار
پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
کفش نجویم دگر، برهنه‌سروپای
جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!
۱۳۲۹

احمد شاملو

باران

این باران
بارانی معمولی نیست
حتما،
جایی دور
دریایی را
به باد داده‌اند...

 

شعر از رسول یونان

افسانه باران

شب تا سحر، من بودم و لالای باران
اما نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد!
غوغای پِندارم نمی‌مُرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جانم همه درد
آهنگ باران، دیوِ اندوه مرا بیدار می‌کرد
چشمانِ تبدارم نمی‌خفت.
افسانه‌گوی ناودان، افسانه می‌گفت...

آزاد و وحشی- باد شبگرد
از بوی میخک‌های باران‌خورده سرمست
سر می‌کشید از بام و از دَر
گاهی صدای بوسه‌اش می‌آمد از باغ
گاهی شراب خنده‌اش
در کوچه می‌ریخت
گه پای می‌کوبید روی دامن کوه
گه دست می‌افشاند روی سینه‌ی دشت
آسوده می‌رقصید و می‌خندید و می‌گشت

شب تا سحر، من بودم و لالای باران
افسانه‌گوی ناودان، افسانه می‌گفت:
- «... پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر!
‌سی‌سال از عمرت گذشته‌ست،
زنگارِ غم بر روی رخسارت نشسته‌ست،
خار ندامت در دل تنگت شکسته‌ست،
خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش؟
تنهای تنها،
خاموشِ خاموش؟
دیگر نمی‌نالی بدان شیرین‌زبانی!
دیگر نمی‌گویی حدیثِ مهربانی،
دیگر نمی‌خوانی سرودی جاودانی،
دستِ زمان، نای تو بسته‌ست،
روح تو خسته‌ست،
تارت گسسته‌ست!

این دل که می‌لرزد میانِ سینه‌ی تو،
این دل که دریای وفا و مهربانی‌ست،
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست؛
این دل، دلِ تو، دشمنِ توست
زَهرش، شرابِ جامِ رگ‌هایِ تنِ توست
‌این مهربانی‌ها هلاکت می‌کند
از دل حذر کن
از دل حذر کن!
از این محبت‌هایِ بی‌حاصل حذر کن!
مِهرِ زن و فرزند را از دل بِدر کن!
یا در کنارِ زندگی، تَرکِ هُنر کن
یا با هنر، از زندگی صرف نظر کن!»

شب تا سحر، من بودم و لالای باران
افسانه‌گوی ناودان افسانه می‌گفت:
-«... پا، روی دل بُگذار و بُگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است،
زن را سخن از نان و آب است،
طفل تو، بر دوش تو، خواب است،
این زندگی رنج و عذاب است.

جان تو افسرد،
جسم تو فرسود،
روح تو پژمرد،
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال‌آباد جان‌فرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی‌ها گذر کن
از چاردیوار مَلال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان!
شوری برانگیز!
در دامن آزادی و شادی بیاویز!
از این نسیم نیمه‌شب، درسی بیاموز،
وز طبع خود، هر لحظه، خورشیدی برافروز!...
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست،
دنیا همین یک ذره جا نیست!
سر زیر بال خود مبر، بگذار و بگذر،
پا روی دل، بگذار و بگذر...»
شب تا سحر، من بودم و لالای باران
چشمان تبدارم نمی‌خفت،
‌او، همچنان افسانه می‌گفت...

شعر از فریدون مشیری  -  از دفتر ابر و کوچه

در این سرما و باران یار خوشتر

در این سرما و باران یار خوشتر    نگار اندر کنار و عشق در سر

     نگار اندر کنار و چون نگاری    لطیف و خوب و چُست و تازه و تَر

در این سرما به کوی او گریزیم    که مانندش نزاید کس ز مادر

 در این برف آن لبان او ببوسیم    که دل را تازه دارد برف و شِکر

 مرا طاقت نماند از دست رفتم    مرا بردند و آوردند دیگر

      خیال او چو ناگه در دل آید    دل از جا می‌رود الله اکبر


شعر از حضرت مولانا
پ ن: این شعر جناب مولانا عجیب در دلم نشست، احساس می کنم بر خلاف عاشقانه هایش که بیشتر ماورایی و الهیست ، این به گونه ای در خور انسان زمینیست

باران اشک های من است

باران
اشک های من است
وقتی دلتنگی ام
قد آسمان می شود

 

شعر از محمد شیرین زاده

من تا همیشه باران می شوم می بارم

بیا منصف باشیم !
معامله ای عاشقانه
تو برایِ همیشه کنارم بمان
و من
تا به ابد به دورِ حضورت می گردم!
تو برایِ همیشه بارانی بپوش
من تا همیشه باران می شوم می بارم
به لحظه هایت...

تو بغض کن
من اشک می شوم
تو بخند
من شوق می شوم
تو ببین
من از نگاهت
مست می شوم
بیا منصف باشیم !
تو برایم تب کن
من برایت می میرم ...

 

شعر از عادل دانتیسم

انگار رفتنت را پیشاپیش جشن گرفته اند

از دلم خبر نداری

وقتی که باران ،

پشتِ باران و

عطسه

پشتِ عطسه می آید

انگار رفتنت را

پیشاپیش جشن گرفته اند

این زنجموره های بی پروا...

 

شعر از سلبی ناز رستمی

ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم...

بگذار هر چه نمي خواهند، بگوئيم
بگذار هر چه نمي خواهيم، بگويند
باران كه بيايد
از دست چترها
كاري بر نمي آيد
ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم...

 

شعر از نصرت رحماني

بگو به باران ببارد امشب

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب

 

شعر از محمد رضا شفيعي كدكني

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

 

شعر از قیصر امین پور

هجرت علاجِ عاشقِ تنهاست

خيلی ببار ابر! كه دائم
از تربتم درخـت برويد
اين آرزوی اول من بود
از آرزو به بعد چه بودم؟!
كبريتِ نيم‌سوخـته‌ای كه
در حسرتِ درخت شدن بود

باران به شيشه زد كه بهار است
گفتم خدای من! چه بپوشم؟
پس بانگ زد كسی درِگوشم؛
ای جامه‌ات لبم كه انار است!
آن قرمزی كه دوخته بودم
پيراهنت نبود كفن بود

دريا برای مردنِ ماهی
بی‌اختيار فاتحه می‌خوانْد
ماهی به خنده گفت كه گاهی
هجرت علاجِ عاشقِ تنهاست
اما درون تابه نمی پخت
از بس كه بی‌قرارِ وطن بود!

قلبم! تو جز شكست به چيزی
هرگز نخواستی بگريزی
هرگز نخواستی بستيزی
با اژدهای هفت سـَری كه
در شانه‌ات به طورِ غريزی
آمــادهٔ جوانـه‌زدن بود

چشمت چكيده بود به عالم
من غرق چكّه‌های تو بودم
اما زمان سر آمده بود و
بارانِ تند بند نيامد

جان از تنم در آمده بود و
بارانی ام هنوز به تن بود

خيلی برَنج بال ملائک!
بال كسی شكسته در اينجا
خيلی مرا ببند به زنجير!
ديوانه‌ای نشسته در اينجا

ديوانه را ببند به زنجير
_اين آرزوی آخـر من بود_

 

شعر از حسین صفا

نحسىِ سيزده

باران زد

و تمامِ عطرى كه از تو روى دستانم جا مانده بود را شست... 

نحسىِ سيزده يعنى همين!

 


شعر از علي قاضي نظام

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 

شعر از فاضل نظری

بزن باران خدا بازیچه ای شد

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هر چه خوبیست
به زیر آ وار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جو باران پر از سنگ
بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گریان شو بباران
بزن باران بشوی آلودگی را
زدامان بلند روزگاران

پ ن: کاش همیشه عید بود و هوای تهران پاک و بارانی...

 

دانلود آهنگ بزن باران با صدای زنده یاد حبیب(امسال اولین سالیست که حبیب عزیز دگر در جمع آدمیان نیست و به خیل فرشتگان پیوسته. روحش شاد و یادش برای همیشه گرامی)

 http://bia4music.org/دانلود-آهنگ-بزن-باران-حبیب  

چترها را بايد بست

چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را، زير باران بايد جست
زير باران بايد با زن خوابيد
زير باران بايد بازي كرد
زير باران بايد چيز نوشت،حرف زد،نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است
روشني را بچشيم
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را
گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
در موستان گره ذايقه را باز كنيم
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد
و نگوييم كه شب چيز بدي است
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز

 

سهراب سپهری

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

امشب من و بنان و خدا گریه می کنیم
در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم

امشب خدا به حال من و بندگان خویش
ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

با دفتری گذشته ی خود را ورق زنان
یک مشت شبه خاطره را گریه می کنیم

باران گرفته شهر پر از ضجه ی خداست
ما هم شبیه پنجره ها گریه می کنیم

از درد برده ایم به نزد خدا گله
از دست کارهای خدا گریه می کنیم

گندیده هر چه گوش و کپک بسته هر چه چشم
امشب بدون این که صدا…گریه می کنیم

«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود»
ای راز سر به مهر تو را گریه می کنیم

 

صالح سجادی

حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند

بارانی مورب
در نیمروزی آفتابی
هیچ اتفاقی نیافتاده است
تنها تو رفته ای
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما جایی دور
دریایی را به باد داده اند

 

رسول یونان

مرا راهي از تو به در نيست

کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است
از من تا من ، تو گسترده اي
با تو برخوردم ، به راز پرستش پيوستم
از تو به راه افتادم ، به جلوه ي رنج رسيدم
و با اين همه اي شفاف
و با اين همه اي شگرف
مرا راهي از تو به در نيست
زمين باران را صدا مي زند 
من تو را

سهراب سپهري

از یاد نبر که از یاد نبردمت

از یاد نبر که از یاد نبردمت!

از یاد نبر که تمام این سالها،

با هر زنگِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،

گوشی را برداشتم

و به جا صدای تو،

صدای همسایه ای،

دوستی،

دشمنی را شنیدم!

همیشه این چشم بی قرار...

.

- یک نفر صدای آن ضبط لاکردار را کم کند !

 

یغما گلرویی

متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

باران

سلام دوستای خوب من

 

یه جورایی به این وبلاگ و به شما عادت کردم...

یه اتفاق جالب تو تهرون افتاده که یه جورایی کم سابقس اینه که

از ساعت ۱۰ صبح پنجشنبه تا همین الان که خدمتتونم بکوب داره بــــــارون می آد

بامداد امروزم از ساعت ۱ تا ۲ چنان رعد و برقی می زد که بچه و مامان بچه و بابای بچه تو قنداق بلـــــــه

اینجاست که بایـد بگیم:

 

باز باران بارید

خیس شد خاطره ها

مرحبـــــــــا بــــــــر دل ابــــــــری هـــــــــــوا...

هر کجا هستی باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

 

قدم همتون سبز

دمتونم گرم

سایتونم کم نشه...

عزت زیـــــــاد