تا سر شیشه می وانشود، وانشویم
ما به برهان و خبر پیروِ ترسا نشویم
تا رخ بت نپرستیم شکیبا نشویم
در تماشای تو چون آینه گُم گردیدیم
که ز پیدایی دیدار تو پیدا نشویم
مُهر بر لب چو سر کیسه مُمسِک زده ایم
تا سَرِ شیشۀ مِی وانشود، وانشویم
سُرمه در دیده دل تا نکِشد لطف حکیم
گر سراپای شود دیده که بینا نشویم
برگذر بودن حُسن گل و خوبی بهار
گوشمالی است که مشغول تماشا نشویم
ابتلاهای عزیزان همه زآنست که ما
غره مهلت دَه روزۀ دنیا نشویم
نقش امید به صد دوزخ و دریا، شُستیم
تا دگر مصدر هر عرض تمنا نشویم
نرود خامه تکلیف خرد، از سر ما
تا چو سودای جنون، بی سر و بی پا نشویم
قیمت خاک در آن کوی، به افلاک رسید
ما ندانیم چه نرخیم، که بالا نشویم
بگذارید که در تنگ شکر، گُم گردیم
کان پشیزیم که بیعانه سودا نشویم
در محبت دل و دین باختن اول قدم است
ما «نظیری» ز تو خرسند به اینها نشویم
شعر از نظیری نیشابوری
ممسک: بخیل، تنگچشم، تنگنظر، خسیس
غره: مغرور به چیزی؛ پشتگرم
مصدر: اصل ، منشا
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ