به رسم دوست داشتن

به رسم دوست داشتن
به یاد خاطراتی که دست به گریبانِ این همه 
                روز و ماهِ ساکتِ بی حوصله بود
به خاطر عشق
که ما آن را نادیده گرفتیم
به خاطر حرف هایی که برای همیشه ناتمام ماند...

حسرت 23 دی 96

 

شاید دوست داشتن  همین باشد

تو را
هر لحظه
به خاطر می آورم
بی هیچ بهانه ای !

شاید دوست داشتن
همین باشد !


شعر از بیژن جلالی

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و کلْمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن، آن کلْمه ی نخستین بود

و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز
چراغ های کواکب، تمام پایین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو، حادثه ی اولی، کدامین بود؟

اگر نبود، به جز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق، همان دیده ی جهان بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هر چه کرد، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود

شعر از حسین منزوی

مهرت را کجاي دلم

به خدا

دوست داشتنِ تو دست من نیست

خب خودت بگرد ببین

مهرت را کجاي دلم

انداخته اي...

 

رسول ادهمي

زندگی

زندگی یعنی

امیدوار بودن عشق من

زندگی مثل دوست داشتن تو،

                          کاری ست جدی....

 

ناظم حکمت

پارادوکس

پارادوكس يعنى

تمامِ روز به دوست داشتنت مشغول باشم

و آخر شب بفهمم ندارمت...

 

على‌ قاضی نظام

آغاز دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم، تو، پاي تا سر تو

زندگي گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته دريائيست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها 

بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

 آري، آغــــاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپـــيـــــــداســـت

من به پــــــايـــــــان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

شعر از فروغ فرخزاد