بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

     بسیار سفر باید تا پخته شود خامی     صوفی  نشود  صافی  تا  درنکشد  جــامی

         گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی     هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

         فردا که خلایق را دیوان جزا باشد     هر  کس  عملی  دارد من گوش به انعامی

      ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم     تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی

سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد/آنان  که  ندیدستند  سروی  به  لب  بامی

      روزی تن من بینی قربان سر کویش     وین  عید  نمی‌ بــاشد  الا  به  هـر  ایامی

ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن     آخــر  ز دعــا گویی  یــاد  آر  بـه  دشنامی

باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی    ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی

       گر چه شب مشتاقان تاریک بود اما     نومید  نبــاید  بــود  از  روشنی  بامی

       سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی     در کام نهنگان رو گــر می‌طلبی کامی

 

شعر از حضرت سعدی

آنها که لال ماندن ؛ می شکنند.

از آجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است .
آنها که لب گشودند ؛ خورده شدند
آنها که لال ماندن ؛ می شکنند.
دندانساز راست میگفت:
پسته لال؛ سکوتش دندان شکن است.

 


شعر از حسین پناهی

از زمين و زمان گرفته دلم

از زمين و زمان گرفته دلم
از تمام جهانيان سيرم
اوّل قصه گفته باشم كه
آخرين بند شعر، مي ميرم

هيچ حرفي نزن از اين كابوس
هيچ چيزي نگو از اين فرياد
نفر سوّمي ست آنور خط
كه به اين گريه گوش خواهد داد

مثلاً از ستاره شعر بخوان
يا كه از خاطرات خوب شمال
به سكوت تو گوش خواهد داد
يك نفر پشت گوشي اِشغال

يا كه از گيسوان يار بگو
يا كه از هجر و از غم دوري
با صداي ترقّه ها خفه شو
توي اين چارشنبه ي زوری

به تو چه حبس ماه، آنور ابر
به تو چه برگ سبز رفته به باد؟
اس ام اس كن به دوست و دشمن
عيد بر عاشقان مبارك باد

به تو چه از گرسنگي مردن
به تو چه روزنامه تعطيل است
عيدي ات را بگير با لبخند
وقت زيباي سال تحويل است

به خودت ياد هيچ چيز نيُفت
پرت كن از جهان حواسش را
جلوي دوربين مخفي شب
بو نكن آخرين لباسش را

يك نفر توي كوچه پشت سرت
يك نفر پشت گوشي تلفن
با خودت توي خواب حرف نزن
با صداي بلند گريه نكن

تن بده... تن بده به بازي تن
كه از اين روزها گريزي نيست
آخر قصّه، آخر قصّه ست
آخر قصّه هيچ چيزي نيست

اسم يك ناشناس روي لبم
تكّه اي از لباس تو در مشت
تا كه در روزنامه بنويسند
مهدی ِ موسوي خودش را کشت

 


شعر از سید مهدی موسوی

از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی 
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

 

شعر از قیصر امین پور

بس كه بد ميگذرد زندگى اهل جهان

                         بس كه بد ميگذرد زندگى اهل جهان

                                                       مردم از عمر چو سالى گذرد، عيد كنند

 

شعر از صائب تبریزی

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

 

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

 

شعر از قیصر امین پور

می دهم خود را نوید سال بهتر ، سالهاست

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود 

 

مهدی اخوان ثالث

اسفند

اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که:
"ماهی قرمز می خواهم!"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی، مغازه ها را می گردند.
حال خوشِ دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ي مامورین بساط کند.
قول پدری ست به دخترش که:
"بازار شب عید خوب است؛ لباس عیدت جور است!"
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویشِ دوباره موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!
شک و تردید پیچاندن کلاس ها:
"از بیستم یا بیست و پنجم؟"
اسفند
حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...
عطر خوشی است!
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی...


کمیل پورقربان