عشق یا هوس
ديگر آمدنت را باور ندارم...
مي خواهم رسالتم را کامل کنم
و مانند ابراهيم کعبه ي دلم را خالي کنم از بت هايي که از تو ساخته ام
و چنان بشکنم که صدايش مانند صور اسرافيل
از عرش تا فرش هر چه عاشق شوريده حال دارد بند بندشان را از هم جدا کند
که بدانند در حريم دل به جز دلدار کس نبايد بود
و هر بي سر و پايي که دل داد
عشق نبازند
تيغ داد
سر نبازند
مهر داد
محبت نبازند
بدانند عاشقي افسانه ايست
در خور فرهاد و مجنون
در پس شيرين و ليلي
ويس و رامين
کاش همه بدانند تو هم بداني ...
حسرت 90/10/14
اين و تقديم مي کنم به تمام پسر دخترايي که تو الفباي دوست داشتن موندن و اسمش و گذاشتن عشق و در هجرت يار از کف رفتشون که بويی از دوست داشتن نبرده روزگار خودشون و میکنن حسرت...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ساعت 22:9 توسط بیراهه ای در آفتاب
|
هــدف از تــشکـیــل ایـــن وبــلاگ