زبانم بند آمد كه بگويم

گفت؛

فراموشم كن
من در هيچ خياباني
با تو قدم نزدم
زبانم بند آمد كه بگويم
قدم نزدم
ولي در تمامِ كوچه هاي
اين شهر
به تو فكر كردم!

 

شعر از فريد صارمي

این کوچه جهانی بی انتهاست...

بیهوده چمدانت را می بندی

نه تو به جایی می رسی..

نه هیچکس

این کوچه جهانی بی انتهاست...

 

محمد رضا عبدالملکیان

سينه به سينه

آسمان آمد وُ 
آهسته زير گوشِ ماه 
چيزی گفت انگار. 

ماه آمد وُ 
به کوچه‌ی کهن‌سالِ مُشيری 
چيزی گفت انگار. 

کوچه 
کوچه‌ی بی‌گفت و بی‌گذر 
رو به روشن‌ترين پنجره چيزی گفت انگار. 

چيزی، رازی، حرفی 
سخنی شايد 
سَربَسته از چراغی 
شکسته‌ی هزار پاييزِ بی‌پايان. 

دريغا هزاره‌ی بی‌حالا، 
حالا کوچه، پير 
درخت، پير 
خانه، پير 
من پير وُ گلدانِ بالای چينه 
که پُر غبار! 

اگر مُرده‌ای، بيا و مرا بِبَر، 
و اگر زنده‌ای هنوز، 
لااقل خطی، خبری، خوابی، خيالی ... بی‌انصاف!

 

سید علی صالحی