ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمده‌ایم

ما بدین در نه پِیِ حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

رَهروِ منزلِ عشقیم و ز سرحدِّ عَدَم

تا به اقلیمِ وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزهٔ خطِّ تو دیدیم و ز بُستانِ بهشت

به طلبکاریِ این مِهرگیاه آمده‌ایم

با چُنین گَنج که شد خازِنِ او روحِ امین

به گدایی به درِ خانهٔ شاه آمده‌ایم

لنگرِ حِلمِ تو ای کِشتیِ توفیق کجاست؟

که در این بحرِ کَرَم غرقِ گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابرِ خطا پوش ببار

که به دیوانِ عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما

از پِیِ قافله با آتشِ آه آمده‌ایم

شعر از حافظ

حشمت: بزرگی
عدم: نابودی ، نیستی
خازن: نگهبان خزانه ، خزانه دار
حلم: بردباری، صبر

میان خوف و رجا حالتی است عارف را

      گلی که بلبل ما برگ عیش ازو دارد    هزار مرحله افزون به رنگ و بو دارد

خبر کسی که ازان حسن عالم آرا یافت    به هر طرف که کند روی، رو به او دارد

              به آبرو ز حیاتِ ابد قناعت کن    که خضرِ وقت بوَد هر که آبرو دارد

            به فکر پا سرِ آزادگان نمی افتد    که سرو، پای به گِل در کنار جو دارد

دو هفته گرمی هنگامه اش نباشد بیش   علاقه هر که چو بلبل به رنگ و بو دارد

  میان خوف و رجا حالتی است عارف را    که خنده در دهن و گریه در گلو دارد

    ز حرف، حالت بی مغز را توان دریافت    که در پیاله بود هر چه در کدو دارد

   به سرو سرکشی افتاده است کار مرا    که رفتن دل من حکم آب جو دارد

          ز سِیرِ عالم بالا نمی شود غافل    چه شد که سرو به گِل پای جستجو دارد

      نخورده کرد سیه مست عندلیبان را    چه باده غنچهء این باغ در سبو دارد؟

    به چاره ساز ز بیچارگی توان پیوست    ترحم است بر آن کس که چاره جو دارد

     فغان که آب نگردیده دل چو شبنم گل    کشش توقع ازان آفتاب رو دارد

  امید لطف ز خورشید طلعتی است مرا    که آب زندگی آتش ز خوی او دارد

     اگرچه سر به هوا اوفتاده آن خَم زلف    خبر ز پیچش عشاق مو به مو دارد

به هیچ رشته جان نیست تن پرستان را    علاقه ای که دل من به زلف او دارد

           بجز سپند کز آتش نمی کند پروا    که ره به محفل آن تُرک تندخو دارد؟

     به هیچ چیز تسلی نمی شود صائب    که حرص عادت طفل بهانه جو دارد

 

شعر از صائب تبریزی

لحظه دیدار نزدیکست

لحظه دیدار نزدیکست

باز من دیوانه ام ٬ مستم

باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم

باز گوئی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ 

های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست 

و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیکست

 

شعر از مهدی اخوان ثالث