تسلیت کرمانشاه ی غریب

از زلزله و عشق خبر کس ندهد
                            آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

 

شعر از شفیعی کدکنی

پ ن: هوا سرد است، می دانم تنهایی، خانه ات ویران شده، داغداردار عزیزت شده ای ، نه حکومتی که یاری ات کند، نه مسئولی که دلسوزی ات، کاش تو هم میانمار و قطر و سوریه و لبنان و فلسطین بودی ، ببخش که ایرانی هستی ، ببخش که بودجه ای برای خودمان دیگر نمانده ، ببخش که زیر آوار تنها جایی است که می توانی آرام جان دهی ، کاش فرهاد زنده بود و تیشه دست می گرفت و نجاتتان می داد ...
تسلیت کرمانشاه ی غریب

تسلیت

...

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

شعر از محمد علی بهمنی

هر بار بعد از دیدار تو

هر بار بعد از دیدار تو
می نشینم
مثل زلزله زده ها
در کنار صندلی ام
و کشتگانم را می شمارم
و تکه پاره های تنم را جمع میکنم



سعاد الصباح